روزهای زندگی ما
 تو گل سرخیُ من پروانه ... چقَدَر عشق به ما می آید        
امروز بعدازظهر بابا عمل داره...از بس فکر و خیال میکنم دیگه روز و شب و تاریخ یادم رفته.خدایا ختم به خیرش کن به حق حسین(ع)

همسرجان از همین هفته میره کلاسای دانشگاهش رو...کاش این سازمانشون موافقت کنه و سخت نگیره تا بتونه منتصب به تحصیل بشه و دو سال راحت فقط درس بخونه.عاشق پیشرفتشم.یعنی وقتی میبینم خودشم با عشق درس میخونه دیوونش میشم.خدا حفظش کنه برای من و دخترم

داداشمم.که الحمدلله واسه تدریس افتاده لنگرود...خیال هممون راحت شد دیگه...آقا معلم خوشتیپ من

ریحانه جانم میره مهد قرآنی...الهی فداش بشم ساعت 7:20 دقیقه بیدار میشه و تا بیاد خونه ساعت 13:30 میشه....نیم ساعت بعد از اومدنش خوابههههه دیگه.ولی با عشق میره مهد الحمدلله....یعنی هیچ زوری در کار نیست.صبحا با ذوق و اشتیاق بیدار میشه...آخی دلم تنگ شد براش

خودمم باشگاه رفتن رو شروع کردم دوباره....

دلم گرفته.خدایا این روزهامون رو ختم بخیر کن

سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ | 11:55 | صاحبه |